تبليغاتX
اس ام اس عاشقانه عکس عاشقانه

picgallerysms

کیان

picgallerysms

http://picgallerysms.blogfa.com

اس ام اس عاشقانه عکس عاشقانه

اس ام اس عاشقانه عکس عاشقانه

اس ام اس عاشقانه عکس عاشقانه

با سلام :
برای حمایت از سایت بیا تو لاو دات کام حتما از آدرس www.bia2love.com وارد شوید.

سعی کنید به این سایت روزانه سر بزنید و مارا از مطالب و اس ام اس های ( sms ) خود بروز کنید .

شما میتوانید اس ام اس ( sms ) و مطالب زیبای خود را با ارسال بر روی ایمیل به نمایش در آورید .

جهت مشاهده تمامی اس ام اس ها ( sms ) به بخش آرشیو سایت مراجعه نمایید .

آیدی مربوط به سایت : kiyan_smslovely
اس ام اس عاشقانه ، عکس عاشقانه ، داستان عاشقانه ، شعر عاشقانه ، موسیقی عاشقانه ، اس ام اس جک

اس ام اس عاشقانه عکس عاشقانه

داستانک های طنز
 من خیلی خوشحال بودم !

 من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم والدینم خیلی کمکم کردند

 دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…

 فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!

 اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد

  باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…
 

 يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !

 سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 6:2 قبل از ظهر توسط کیان |
داستان های طنز
چهار تا دوست كه ۱۵ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون...

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد...

دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.

سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت  ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر  وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ???? متري بهش هديه  داد.

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما  در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم.  راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟

چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ  مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي!

دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و  يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ???? متري هديه گرفت!

نتيجه‏ي اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن

داستان های طنز ، داستان طنز ، مجموعه طنزهای با مزه ،داستانک طنز ، داستان های عاشقانه ، طنز ها ، طنز زیبا ، عاشقانه طنز ، طنز عاشقانه

براي اينكه از به روز شدن سايت با خبر بشين اي دي زير رو در ياهو اد كنيد

kiyan_smslovely

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط کیان |
اینم فرق باباها با مامانا

مامان
- بله ؟
- من مي خوام به دنيا بيام ...
- باشه .

- مامان
- بله ؟
- من شير مي خوام
- باشه

- مامان
- بله ؟
- من جيش دارم
- خب

- مامان
- بله ؟
- من ازون لباس خلبانيا مي خوام
- باشه

- مامان
- بله؟
- من بوس مي خوام
- قربونت بشم

- مامان
- جونم ؟
- من شوکولات آناناسي مي خوام
- باشه

- مامان
- بله ؟
- من دوست مي خوام
- خب

- مامان
- بله ؟
- من يه خط موبايل مي خوام با گوشي سوني
- چشم

- مامان
- بله ؟
- من يه مهموني باحال مي خوام
- باشه عزيزم

- مامان
- بله ؟
- من زن مي خوام
- باشه عزيز دلم

- مامان
- بله ؟
- من ديگه زن نمي خوام
- اوا ... باشه

- مامان
- .. بله
- من کوفته تبريزي مي خوام
- چشم

- مامان
- بله ؟
- من بغل مي خوام
- بيا عزيزم

- مامان
- بله ؟
- مامان
- بله
- مامان
- ... جونم ؟
- مامان حالت خوبه
- آره

***

- بابا
- بله ؟
- من مي خوام به دنيا بيام
- به من چه بچه .. به مامانت بگو

- بابا
- هان؟
- من شير مي خوام
- لا اله الا الله

- بابا
- چته ؟
- من ازون ماشين کوکي هاي قرمز مي خوام
- آروم بگير بچه

- بابا
- اههههه
- من پول مي خوام
- چي ؟؟؟؟ !!!

- بابا
- هوم ؟
- منو مي بري پارک ؟
- من ماشينمو نمي برم تو پارک تو رو ببرم ؟

- بابا
- هان ؟
- من زن مي خوام
- اي بچه پررو .. دهنت بو شير مي ده هنوز

- بابا
- درد
- من زن نمي خوام
- به درک

- بابا
- بلا
- تقصير تو بود که من به دنيا اومدم يا مامان
- تقصير عمه ات

- بابا
- زهرمار
- من يه اتاق شخصي مي خوام
- بشين بچه

- بابا
- مرض
- منو دوس داري
- ها ؟

- بابا
- ...
- بابا
- خررر پفففف
- بابا
- خفه
- بابا ..........!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط کیان |
تماسهای تلفنی یک دانشجو
ترم اول (ترم جو گیریدگی ):

الو سلام ماماني.منم هوشنگ.واي ماماني نمي دوني چقدر اينجا خوبه. دانشگاه فضاي خيلي نازيه.واي خدا خوابگاه رو بگو.وقتي فکر مي کنم امشب روي تختي مي خوابم که قبل از من يه عالمه از نخبه ها و دانشمنداي اين مملکت توش خوابيدن - و جرقه اکتشافات علمي از همين مکان به سرشون زده – تنم مور مور ميشه..راستي اينجا تو خوابگاه يه بوي مخصوصي مياد که شبيه بوي خونه اصغر شيره اي همسايه بغليمونه.دانشجوهاي سال هاي بالاتر ميگن اين بوي علم و دانشه! لامسب اينقدر بوي علم و دانش توي فضا شديده که آدم مدهوش ميشه!!! پريشب يکي از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمويت بيمارستان!

ترم 2(ترم عاشق شدگي):
آه اي مريم.اي عشق من.همه زندگي من.مي خواهم درختي شوم و بر بالاي سرت سايه بيفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرايي کني.ميخواهمت با تمام وجود عزيزم.همه پول و سرمايه من متعلق به توست.بدون تو اين دنيا رو نمي خوام.کي ميشه اين درس من تموم شه تا بيام بات ازدواج کنم...امروز يک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زيبايت را که همچون پروانه اي در کلاس ميدرخشيدي تماشا مي کردم...

ترم 3(ترم افسردگي):
الو مامان سلام.مريم منو ول کرد و گذاشت رفت! مامان جون افسرده شدم اولين عشقم بود دارم ميميرم از غصه .اي خدا بيا منو بکش راحتم کن.مامان من اين زندگي رو نمي خوام.....

ترم 4(ترم زرنگ شدگي):
الو سلام مهشيد جون خوبي عزيزم؟منم پژمان! کجايي نفس؟ نيستي؟دلم تنگ شده واست گنجشک کوچولوي من.بيا ببينمت قربونت برم...مهشيد جون من پشت خطي دارم .مامانمه.بعداً بت زنگ ميزنم.......
الو به به سلام چطوري ندا جون؟آره بابا داشتم با مامانم صحبت مي کردم.. پيرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوي من حالت خوبه؟ به خدا منم دلم يه ذره شده واست.باشه عزيزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو....

ترم5 (ترم مشروطه گي):
الو سلام استاد! قربون بچه ات دارم مشروط ميشم.2 نمره بم بده.به خدا ديشب بابابم سکته کرد . مرد. مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آي سي يو بستريه. منم ضربه روحي خوردم دچار فراموشي شدم اصلاً شما رو هم يادم نمياد ....قول ميدم جبران کنم....

ترم 6(ترم ولخرجيدگي) :
الو مامان من خونه مي خوام ! راستي اون 50 تومني که 3 روز پيش فرستادي تموم شد.دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!!

ترم7 (ترم پاتوقيده گي):
سلام داش مصي! حاجي دمت گرم امشب بساز ما رو .از اون پنير شيرازياي رديف بيار که مهمون دارم. 3 صوت هم آيس بيار مي خوايم فضا پيمايي کنيم.نوکرتم.آقايي

ترم8 (ترم فارغ التحصيلگي):
الو سلام خانم.واسه اين آگهي که توي روزنامه داديد تماس گرفتم.فرموده بوديد آبدارچي با مدرک ليسانس و ..........

براي اينكه از به روز شدن سايت با خبر بشين اي دي زير رو در ياهو اد كنيد

kiyan_smslovely

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط کیان |
يوزارسيف نامزد انتخابات رياست جمهوري شد

يوزارسيف نامزد انتخابات رياست جمهوري شد!!!!!!!!!!!!!


ضرغامي: اميدواريم يوزارسيف بعد از انتخاب شدن فراموش نکند چه کسي بيشتر از همه به او بها داده است!

مقامات اماراتي: يوزارسيف در مصر بزرگ شده و اصالتاً عرب است.

شوراي نگهبان: تأييد صلاحيت وي منوط به مشخص شدن رابطه او با زليخاست.

خاتمي: اگر ميرحسين نيايد، يوزارسيف گزينه خوبي است.

مسابقه اس ام اس 90: آيا يوزارسيف مي تواند طلسم مشکلات پرسپوليس را بشکند؟

کروبي: هر چقدر يوزاسيف به مردم گندم بدهد من 50 کيلو بيشتر مي دهم!
غلامحسين الهام: يوزارسيف دور اول سفرهاي استاني را هفت سال کش داد، ولي دولت 2دور سفر را  4ساله تمام کرد!

محمدرضا گلزار: اگر او بيايد من صحنه را ترک نمي کنم، رقابت تنور انتخابات را گرم مي کند.

فاطمه رجبي: يوزارسيف در دربار “آخن آتون” بزرگ شده، او ذاتاً سلطنت طلب است!

خوش چهره: بودجه عمراني حکومت آمن هتب که صرف ساخت سيلوها شد تورم زا بود، يوزارسيف اقتصاد کشور را بيمارتر مي کند.

رفسنجاني: برخورد يوزارسيف با کاهنان معبد آمون مناسب نبود، او مخالف سرمايه داري است!

فرج ا… سلحشور: يوزارسيف بايد دست من را هم يک جايي در دولت بند کند(!) وگرنه آخر فيلمنامه را طوري عوض مي کنم که عمراً رأي نياورد!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط کیان |
داستان های طنز

این داستان زیبا رو یوست خوبم علی خلیلیان برام فرستاده

که از همینجا ازش تشکر میکنم

شما نیز میتوانید مطالب خود را به آدرس ایمیل ما بفرستید

تا با نام خود در وبلاگ قرار دهیم

اس ام اس عاشقانه www.bia2love.com اس ام اس عاشقانه

مردی می خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد، طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید. فروشنده گفت: "-این طوطی؟ سه چهار میلیون! ... و دلیل آورد: - "این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه!"

مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت، رو به فروشنده گفت: "- پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد"
- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت این بالای شش هفت میلیونه... چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه

مرد نا امید نشد و طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زهوار در رفته بود، گفت: "- این که مردنی است و حتماً ارزان... "
"- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت اش بالای پونزده شونزده میلیونه... چون اشعار سوزنی سمرقندی و انوری و مولوی رو حفظه..."

مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره می کند که بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگ هایش هوا بود.... انگار نفس هم نمی کشید.
"- این یکی را می خرم که پیداست مرده، حرف که نمی زند، حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد..."
"- این یکی؟!.... اصلاً فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه!"
"- آخه چرا؟ مگه اینم شعر می خونه؟"
"- نه...! شعر نمی خونه، حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه، اصلا هیچ کاری نمی کنه... اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن استاد!

داستان های طنز ، داستان طنز ، مجموعه طنزهای با مزه ،داستانک طنز ، داستان های عاشقانه ، طنز ها ، طنز زیبا ، عاشقانه طنز ، طنز عاشقانه

براي اينكه از به روز شدن سايت با خبر بشين اي دي زير رو در ياهو اد كنيد

kiyan_smslovely

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط کیان |
داستان های طنز
یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

 برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

 بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...!!

داستان های طنز ، داستان طنز ، مجموعه طنزهای با مزه ،داستانک طنز ، داستان های عاشقانه ، طنز ها ، طنز زیبا ، عاشقانه طنز ، طنز عاشقانه

براي اينكه از به روز شدن سايت با خبر بشين اي دي زير رو در ياهو اد كنيد

kiyan_smslovely

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط کیان |
داستان های طنز
يك آدم مشهور مي‌تواند هر كاري دلش خواست بكند. البته به شرط اين كه خارج از مرزهاي كشوري به نام ايران زندگي كند. در ايران بزرگترين بازيگران و كارگردان‌هاي مملكت نمي‌توانند براي نجات يك جوان از اعدام پول جمع كنند. بازيكنان فوتبال نمي‌توانند ريش پروفسوري بگذارند. ستاره‌ي جوان سينما به خاطر بازي در فيلم يك كارگردان بزرگ آمريكايي ممنوع‌الخروج مي‌شود. ستاره‌ي ديگر چون فيلمهايش زيادي پرفروش است ممنوع‌التصوير مي‌شود. درز كردن فيلم خصوصي يك بازيگر، به جاي آن كه مثل پاريس هيلتون باعث درآمدزايي برايش شود، باعث تباه شدن آينده‌ي هنريش مي‌شود و …

اما در ممالك راقيه(!) شهرت به آدم اين اجازه مي‌دهد كه هر كاري كه دوست داشت انجام دهد. مي‌تواند مواد مخدر مصرف كند، با هر كه دوست داشت بخوابد، و حتي زندگي بچه‌اش را هم خراب كند! چطور؟ تصورش را بكنيد كه بدترين اسمي كه مي‌توانيد براي بچه‌تان بگذاريد چه مي‌تواند باشد؟ بهتر است براي اين كه ايده بگيريد، نگاهي به ده تا از بدترين اسم‌هايي كه آدم‌معروف‌ها روي بچه‌هايشان گذاشتند بيندازيد:

۱۰- Zuma Nesta Rock فرزند گون استفاني (خواننده) و گاوين روزديل (خواننده): پدر و مادر به توافق نرسيدند و تصميم گرفتند تمام اسم‌هايي كه دوست دارند را روي بچه‌شان بگذارند. احتمالاً مادر به بازي كامپيوتري Zuma معتاد بوده و پدر هم علاقه‌ي خاصي به الساندرو نستا داشته، جفتشان هم موسيقي راك را دوست داشتند.

۹- Kal-El فرزند نيكولاس كيج (بازيگر): آقاي كيج حتماً در دوران كودكي علاقه‌ي خاصي به سوپرمن داشته است. كاي‌اي نام اصلي سوپرمن در هنگام تولد است، قبل از اين كه به زمين فرستاده شود.

۸- Fifi Trixibelle فرزند باب گلدوف (خواننده، بازيگر فيلم ديوار پينك‌فلويد) و پاولا ييتس(مجري تلويزيون): بيشتر شبيه اسم سگ است تا آدم! شايد اسم سگ مورد علاقه‌ي اين زوج هنرمند بوده است!

۷- Moxie Crimefighter فرزند پن ژيلت (كمدين آمريكايي): آقاي ژيلت حتماً به نوشابه‌ي مارك Moxie خيلي علاقه داشته، در ضمن پيش خودش فكر كرده شايد روزي فرزندش به جنگ با جرم و جنايت برود!

۶- Reignbeau فرزند وينگ ريمز (بازيگر برنده‌ي جايزه‌ي گولدن گلوب): تركيبي از reign به معني سلطنت و rainbow به معني رنگين‌كمان.

۵- Audio Science فرزند شانين سوسامون: احتمالاً اين بازيگر و خواننده، رشته‌ي تحصيلي مورد علاقه‌اش را به جاي فرم دانشگاه اشتباهاً در برگه‌ي ثبت احوال وارد كرده است.

۴- Pilot Inspektor فرزند جيسن لي (بازيگر): كارآگاه خلبان (با لهجه‌ي آلماني!)

۳- Sage Moonblood فرزند سيلوستر استالونه (بازيگر): آقاي راكي نام بچه‌اش را اين گونه انتخاب كرده تا شايد “حكيم ماه‌خوني” راهش را در فيلم‌هاي قهرماني اكشن ادامه دهد. اما ظاهراً او هيپي از آب درآمده!

۲- Jermajesty فرزند جرمين جكسون (خواننده و برادر مايكل جكسون): تركيبي از نام پدر (Jermaine) و عبارت Your Majesty (علياحضرت). جدي نگيريد. بالاخره خانواده‌ي جكسون اينجوري هستند!

و جايزه بدترين اسم تعلق مي‌گيرد به:

۱- Moon Unit ،Diva Thin Muffin Pigeen ،Dweezil و Ahmet Emuukha Rodan فرزندان فرانك زاپا (آهنگساز و گيتاريست): احتمالاً خود فرانك زاپا هم نمي‌دانسته اسم بچه‌هايش را چه گذاشته، ولي اگر قصدي هم در كار بوده حتماً در جهت يادآوري مشكلات روانيش بوده است!

داستان های طنز ، داستان طنز ، مجموعه طنزهای با مزه ،داستانک طنز ، داستان های عاشقانه ، طنز ها ، طنز زیبا ، عاشقانه طنز ، طنز عاشقانه

براي اينكه از به روز شدن سايت با خبر بشين اي دي زير رو در ياهو اد كنيد

kiyan_smslovely

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط کیان |
داستان های طنز
امروز داشتم به این فکر میکردم که اگر المپیک در ایران برگزار میشد چه اوضاع خنده داری بوجود می آمد!!! در اینترنت که گشت و گزار میکردم به این مطلب برخوردم که خواندن آن خالی از لطف نیست!!!

طبق اخرین اخبار به علت بسته نبودن جاده مسیر دوچرخه سواری که از تهران تا جمکران بود تا حالا 27 تصادف دوچرخه سواران با ماشین گزارش شده است.


نیروی انتظامی اعلام کرد از روز اول شروع المپیک تا حالا حدود 45 هزار بدحجاب و بیحجاب را پس از اینکه به تذکرات توجه نکردند بازداشت کرد و بازداشتها هم چنان ادامه دارد..


در پی حضور بوش در مراسم افتتاحیه! ورزشکاران کمپ ایرانی برای اعلام انزجار خود کفن پوشان وارد ورزشگاه شده و در حین عبور شعار مرگ بر امریکا سر دادند. در همین راستا مردم ایران نیز تظاهراتی در گوشه کنار کشور برگزار کردند.

به علت نبودن توالتهای عمومی در سطح شهر تهران تا الان 2350 ترکیدگی مثانه و کلیه گزارش شده که پزشکان مشغول مداوای انان هستند.


در پی حضور تیم اسرائیل در ایران ، ایران المپیک را تحریم کرد و از شرکت در ان خودداری میکند.


در مسابقات شنای زنان از حضور مردان جلوگیری شد و برای اینکه در موقع پخش مسابقه شئونات رعایت شود در اب گرد زغال ریختند تا اب سیاه شده و زنان دیده نشوند! در پی این تصمیم قرار شد که برنده مسابقه به قید قرعه کشی انتخاب شود.


در مسابقات پرش با نیزه زنان به علت برگزاری مسابقات در یک مکان بسته و پایین بودن سقف انجا تا اکنون 4 نفر از شرکت کنندگان به علت برخورد با سقف ، به سقف پاشیده شدند و امدادگران مشغول جدا کردن این نفرات با کاردک از سقف هستند.


به علت سهمیه بندی بنزین مسابقات اتوموبیل سواری و موتور سواری برگزار نشد.


در مسابقه دو میدانی در 100 متر به علت چاله چوله بودن مسیر از 10 نفر شرکت کننده یک نفر توانست خود را به 5 متری خط پایان برساند!


مسابقات کشتی با گرمکن ورزشی برگزار میشود.


در مسابقات اسب سواری ، شرکت کنده ایران به علت نبود اسب مناسب با الاغ شرکت کرد که در پی این اقدام کمیته المپیک این شرکت کنند را به خاطر دوپینگ از مسابقات محروم کرد.


پس از برگزاری مسابقات قایقرانی در یکی از رودخانه های رشت بنام گوهر رود تا اکنون 150نفر از شرکت کنندگان به بیماریهای ناشناخته و اسهال شدید مبتلا شدند. توضیح اینکه فاضلاب رشت در رودخانه گوهر رود میریزد و ین رودخانه نیز به دریا میریزد.

داستان های طنز ، داستان طنز ، مجموعه طنزهای با مزه ،داستانک طنز ، داستان های عاشقانه ، طنز ها ، طنز زیبا ، عاشقانه طنز ، طنز عاشقانه

براي اينكه از به روز شدن سايت با خبر بشين اي دي زير رو در ياهو اد كنيد

kiyan_smslovely

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط کیان |
داستان های طنز
افسر راهنمائی یه آقایی رو به علت سرعت غیرمجاز نگه می داره.
افسر-می شه گواهینامه تون رو ببینم؟
راننده-گواهینامه ندارم .بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن.
افسر-میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟
-این ماشین من نیست ! من این ماشینو دزدیده ام !!!
-این ماشین دزدیه؟
- آره همینطوره ولی بذار یه کم فکر کنم !فکر کنم وقتی داشتم تفنگم رو می زاشتم تو داشبورد کارت ماشین صاحبش رو دیدم!
-یعنی تو داشبورد یه تفنگ هست؟
- بله .همون تفنگی که باهاش خانم صاحب ماشین رو کشتم و بعدش هم جنازه اش رو گذاشتم تو صندوق عقب .
--یه جسد تو صندوق عقب ماشینه ؟
بله قربان همینطوره!!!
با شنیدن این حرف افسر سریعا با مافوقش (سروان )تماس می گیره.طولی نمی کشه که ماشینهای پلیس ماشین مرد رو محاصره می کنن و سروان برای حل این قضیه پیچیده به پیش مرد می آد.
سروان:-ببخشید آقا میشه گواهینامه تون رو ببینم ؟
مرد:- بله بفرمائید !!
گواهینامه مرد کاملا صحیح بود!
سروان:-این ماشین مال کیه؟
مرد:-مال خودمه جناب سروان .اینم کارتش !
اوراق ماشین درست بود و ماشین مال خود مرد بود!
- میشه خیلی آروم داشبورد رو باز کنی تا ببینم تفنگی تو اون هست یا نه؟
- البته جناب سروان ولی مطمئن باشین که تفنگی اون تو نیست !!
واقعا هم هیچ تفنگی اون تو نبود !
- میشه صندوق عقب رو بزنین بالا .به من گفتن که یه جسد اون تویه !!
- ایرادی نداره
مرد در صندوق عقب رو باز می کنه و صد البته که جسدی اون تو نیست !!!
سروان:- من که سر در نمی آرم .افسری که جلوی شما رو گرفته به من گفت که شما گواهینامه ندارین،این ماشین رو دزدیدین ،تو داشبوردتون یه تفنگ دارین و یه جسد هم تو صندوق عقبتونه !!!
مرد:- عجب ، شرط می بندم که این دروغگو به شما گفته که من تند هم می رفتم

 

داستان های طنز ، داستان طنز ، مجموعه طنزهای با مزه ،داستانک طنز ، داستان های عاشقانه ، طنز ها ، طنز زیبا ، عاشقانه طنز ، طنز عاشقانه

براي اينكه از به روز شدن سايت با خبر بشين اي دي زير رو در ياهو اد كنيد

kiyan_smslovely

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط کیان |
داستان های طنز
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

داستان های طنز ، داستان طنز ، مجموعه طنزهای با مزه ،داستانک طنز ، داستان های عاشقانه ، طنز ها ، طنز زیبا ، عاشقانه طنز ، طنز عاشقانه

براي اينكه از به روز شدن سايت با خبر بشين اي دي زير رو در ياهو اد كنيد

kiyan_smslovely

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط کیان |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رايگان

قالب بلاگفا